تبليغاتX
باران
تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار.
دیشب با مامانم رفته بودم خرید . بعد از مدت ها.خیلی وقت بود یه شیراز گردی حسابی نکرده بودم (نا گفته نماند که من یه ادمی هستم که اگه یه وقت خدای نکرده خریدی چیزی داشته باشم حتما باید کل شیرازو 10 بار دور بزنم تا شئ مورد نظرم رو پیدا کنم)خلاصه در طول مسیر توفیق اجباری نصیبم شد و از شاهچراغ رد شدیم و تصمیم گرفتیم با مامان بریم و نمازمون رو بخونیم همینطور که داشتیم وارد حرم میشدیم یه دفعه یه چیزی شنیدم که باورم نشد.اول فکر کردم دارم اشتباه میشنوم اما بعد دیدم نه!!دارم درست میشنوم.یه آقای حدود 40 ساله داشت داد میزد:آِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِی ی ی قرآن داریم بیایید بخرید !!یه قران بخرید !یه نهج البلاغه مجانی جایزه بگیرید!!!بیایید بخرید قران میفروشیم زیر قیمت!!!!!!!!!!!!2 تا قران بخرید 4 تا مفاتیح جایزه بگیرید!!!!!!!!اینقدر این جملات برایم تکان دهنده بود که برگشتم تا منظره این صحنه را ببینم وقتی برگشتم دیگه حالم بدتر شد .فکر میکنید چه صحنه ای رو دیدم؟؟اقای فروشنده تعدادی زیادی قران و نهج البلاغه رو بار دوچرخه!!!!!!!!!!! کرده بود و عاجزانه از مردم تقاضای خرید داشت.خدایا چه به سر این مردم امده؟چه شده ؟در چه حالی هستیم؟ با خودم فکر میکنم:عجب.که اینطور...........
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 14:5  توسط باران  | 

سلام مدت ها بود ننوشته بودم.مدتها بود لذت نبرده بودم آه که چه حس بدی بود.ولی الان چند روزه که دارم حس خیلی خوبی رو تجربه میکنم حسی که اینقدررررررررر خوب و بزرگ و وسیعه که اصلا نمیتونم در قالب کلمات بیارمش.بقول حامد با حرف زدن در موردش فقط خرابش میکنم میدونید اگه بخوام واضح تر حرف بزنم باید بگم من جدیدا یه راز خیلی بزرگ رو کشف کردم رازی که برای بدست اوردنش و پیدا کردنش همه عمر به درگاه خدا گریه کرده بودم .آره خیلی گریه کرده بودم خیلی.خیلی زیاد اما حسابی میارزید اره خیلی میارزید .همیشه به ادم هایی که به این راز پی برده بودند  تا مغز استخوان حسادت میکردم و دلم تا ریشه برای خودم میسوخت.اما حالا خیلی خوشحالم چون به اون راز پی بردم بالاخره خدا اون چیزی رو که ازش میخواستم بهم داد.خودش بهم گفت که اجابتت کردم دیگر برو وارام باش!!از ان روز تا حالا من ثروتمند ترین بده خدا هستم.خوشبخت ترین عاشق ترین رها ترین و........اره بالاخره بدستش اوردم البته چون شماهارو قدر همه دنیا دوست دارم اسم رازم رو به شماها میگم اما ماهیتش مال خودمه اما نگران نباشید راز من اینقدر بزرگه که به همه کائنات میرسه اگه شما هم دنبالش هستید بهم بگید تا راهش رو بهتون نشون بدم اما الان فقط اسمش رو میگم:ایمان.
+ نوشته شده در  جمعه یکم تیر 1386ساعت 7:15  توسط باران  | 

سلام دلم خیلی براتون تنگ شده .اما حیف که حالا حالا ها نمیتونم بروز کنم چون مامانم کامپوتر رو ازم گرفته بخاطر کنکور عاطفه خواهرمو میگم.فعلا .
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 12:41  توسط باران  | 

چند روز پیش نتایج ارشد رو اعلام کردن توقع خیلی بیشتری داشتم اما خوب طبق معمول همه اتفاقاتی که برای من میفته این یکی هم اصلا مطابق با انتظارم نبود.گاهی فکر میکنم که واقعا ما چقدر توی سرنوشتمون دخیلیم و چقدر میتونیم تغییرش بدیم؟اصلا چرا باید تغییرش بدیم؟چرا همینطوری که هست نپذیریمش؟شاید هم اون تصوراتی که ما از بهتر شدن اوضاع توی ذهنمون میچرخه خیلی هم واقعی نباشه نه؟شاید ما داریم زیادی بهش رنگ و لعاب میدیم .یه دوستی داشتم به اسم ثمینه.چهار سال تو خوابگاه با هم زندگی کردیم.یه نکته ای که همیشه در مورد ثمینه خیلی جالب بود این بود که ثمینه همیشه حالش خوب بود و اون افسردگی های وحشتناکی که اکثر بچه های خوابگاهی در موردش صحبت میکردند رو هیچ وقت تجربه نمیکرد در حالیکه وضعیتش عین ما بود اما ما همیشه داشتیم غر میزدیم و به جون همه دنیا نق میزدیم و ثمینه همیشه شاد شاد بود.مدتها به این موضوع فکر کردم تا اینکه آخرش به راز شاد بودنش پی بردم.واون راز این بود:ثمینه خودش رو خیلی خیلی زیاد دوست داشت.و به خاطر همین همه دنیا رو هم با چشم خیلی خیلی دوست داشتن نگاه میکرد.وبه خاطر همین هم هر وقت یه مدت باهاش حرف میزدی احساس میکردی که تو هم خودت رو خیلی خیلی دوست داری.نکته جالب اینجاست که ثمینه هیچ نکته خاصی هم نداشت که اون رو اینقدر زیاد به خودش علاقه مند کنه فقط تصمیم گرفته بور که از هر چی داره خیلی لذت ببره.این روزها سعی میکنم به جای جنگیدن باخودم خودم رو بپذیرم ودوست داشته باشم چون در طی سالهای زندگی متوجه شده ام که موفقیت های بیرونی شادی بادوام برات به ارمغان نمیارن.وتا زمانی که شادی رو درونی نکرده باشی نمیتونی از زندگی لذت ببری.اگر شادی رو مشروط به شرایط خاصی کردی در صورت از بین رفتن اون پیش شرط غم به سراغت میاد اما اگر شادی را دردرون خودتایجاد کردی آن را با خودت به همه جا میبری.این مطلب  وقتی آخرین بار به تهران رفته بودم بیشتر بهم ثابت شد چون اونجا یه سری از دوستام رو دیدم که با اینکه در اوج موفقیت تحصیلی بودن و در مقطع ارشد بالاترین دانشگاههای ایران درس میخوندن (چیزی که شاید آدم فکر کنه اگه بهش برسه خیلی ازغصه هاش تموم میشه)به شدت هر چه تمام تر افسرده بودن و دائما گریه میکردن.ا.نجا فهمیدم که باید دنبال چیزهای واقعی تری برای شاد بودن گشت چیزهایی واقعی تر و حقیقی تر.یا علی.باران.

آنکه پر نقش زد این دایره مینایی

کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد.(حافظ)

+ نوشته شده در  جمعه چهارم خرداد 1386ساعت 1:31  توسط باران  | 

سلام.من دوباره اومدم.از اینکه برگشتم خوشحالم.دلم خیلی براتون تنگ شده بود.مثل همیشه کنارم باشید آخه من از تنهایی میترسم.قربون همتون برم.باران 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 12:3  توسط باران  |